عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
167
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
گفت : رو پيش شمس تبريزى * آن بيابى چو با وى آميزى گفت : او را عجب كجا يابم ؟ * ده نشانى كه سويش اشتابم گفت : او را تو كى توانى ديد ؟ * چون چنين دولتى به كس نرسيد ليك برخيز و رو سوى ميدان * او ببيند ترا و بخشد جان . . . در زمان شيخ سوى ميدان شد * شمس دين را به عشق جويان شد ديد از دور شمس دين او را * كه نهاده است سوى او رو را . . . از كرم خوش بر او نظر انداخت * كار او را به يك نظر انداخت برسانيد با مراد او را * كرد دلشاد آن خداجو را شهقهاى زد ز شوق و جامه دريد * چون ميسر شد آنچه مىطلبيد . . . " « 1 » سپهسالار منقبت اول را با ذكر ماخذ از " ابتدانامه " گرفته است ولى در پايان آن تغييراتى داده است « 2 » . حكايت منقبتآميز ديگرى در رسالهء سپهسالار آمده است : " نقلست كه يك نوبت در راهى مىرفت . اميرى با خيل و حشم بديشان ملاقى شد . چون نظر بر همدگر افتاد ، آن امير از دور سر اسب كشيده ، زمانى بسيار بايستاد . بعد از آن اشكريزان روان گشت . حضرت مولانا شمس الدين - عظم الله سره - بر زبان مبارك راند كه : " سبحان من يعذب عباده بالنعم " اصحاب كيفيت آن را از بندگيش پرسيدند ، فرمود كه : اين امير از جملهء اولياى پنهان است و در اين لباس مستور . چون مرا ديد تضرع كرد كه راه عبادت و سلوك را در اين لباس جمع داشتن نمىتوانم ، از حقتعالى درخواه تا به كلى در لباس فقر درآيم و بدان لباس به فراغت به عبوديت پروردگار خويش مشغول باشم . چون مناجات كردم ، اشارت رسيد كه : او را هم در آن لباس عبوديت بايد كردن و نور ولايت را به كدورت امارت مجتمع داشتن . چون حال را مشاهده كرد ، نالان روان گشت و تن در مشقت داد " « 3 » .
--> ( 1 ) ابتدانامه ، ص 294 - 293 ( 2 ) رسالهء سپهسالار ، ص 125 ( 3 ) رسالهء سپهسالار ، ص 124 . حقيقت آن است كه اين منقبت از يك -